امروز: دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷
 
تاريخ انتشار: ۱۲ خرداد ۱۳۹۳ کد خبر: 862

به درگاه خدا شکرگزار نيستيم که رهبرمان چنين خانواده‎اي تربيت کرده. درست است که منشاء اين شخصيت والا خودشان هستند ولي بالاخره ايشان ميتوانست رهبري متفاوت باشد. رهبري را از خانواده و فرزندانشان مي‎توان شناخت. من از زمان کودکي فرزندانشان، پزشک آنها بودم و حالا هم پزشک نوه‎‎هاي ايشان هستم. مي‎شناسمشان و به‎دليل مسئوليتي که دارم هفته‎اي يکي دوبار زيارتشان مي‎کنم.

ناگفته‌هايي از زبان مسئول تيم سلامت رهبر انقلاب

گروه اجتماعی جهان نیوز: رئيس سِني مجلس شوراي اسلامي، ظاهري جوانتر از آنچه شناسنامه‎اش مي‎گويد دارد. او که چندين دوره وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشکي بوده، اين روز‎ها عضوي موثر در کميسيون بهداشت و درمان مجلس و رئيس فرهنگستان علوم پزشکي است. حضور در عرصه‎‎هاي مختلف قبل و بعد از انقلاب و همراهي در امور اجرايي و سلامت مقام معظم رهبري و خانواده معظمله، خاطرات بسيار زيبايي را براي او به‎ جا گذاشته است که در هنگام بيان آن‎ها بار‎ها و بار‎ها اشک از چشمانش جاري شد.


شروع آشنايي‎تان با مقام معظم رهبري چگونه بود.

آشنايي من با ايشان آشنايي غيرحضوري بود. من در آمريکا يک انجمن اسلامي پزشکان مقيم آمريکا و کانادا ايجاد کرده بودم که نوار‎هاي سخنرانيهاي آن دوران را در اختيار افراد انجمن قرار مي‎داديم. ايشان جزو افرادي بودند که سخنرانيهايشان را تهيه مي‎کرديم.

چه سالي بود؟

قبل از انقلاب، حدود دهه ۵۰ بود اما سال دقيقش يادم نيست.

چه زماني براي وزارت بهداري مطرح شديد؟

سال ۵۹ بود. از کارمندان شنيدم که شايعه شده ميخواهند شما را به‎عنوان وزير بهداري معرفي کنند. خيلي ناراحت شدم و با دفتر مهندس موسوي تماس گرفتم. اين اولين‎بار بود که از ايشان بهصورت شخصي وقت مي‎گرفتم. رفتم آنجا و گفتم من نه توانايي لازم را دارم، نه مديريت لازم را. هوش زياد و وقت هم ندارم چون تمام وقتم را گذاشته‎ام روي معاونت بهداشت و نه مطب مي‎روم، نه دانشگاه براي تدريس. از ۲۴ ساعت ۱۸ يا ۱۹ ساعت پشت ميز اينجا هستم.

از عهده يک معاونت بهداشت بر نمي‎آيم، چطور از عهده وزارتخانه به اين بزرگي برآيم؟ بهاضافه اينکه تقوا هم ندارم و توصيه مي‎کنم من را معرفي نکنيد. مهندس موسوي نگاهي به من کرد و هيچ نگفت. نمي‎دانم فهميد من چه مي‎گويم يا نه. خلاصه زنگ زدم به دفتر آيت‎الله خامنه‎اي که آن زمان رئيس‎جمهور بودند و گفتم بروم با ايشان مطلب را مطرح کنم. خدمت ايشان رسيدم و همان حرف‎‎ها را زدم. ‎ايشان گفتند علاوه بر همه اين‎ها که گفتي، يک چيزي هم راجع به تو مي‎گويند و آن اينکه تو ضد‎روحانيت هم هستي. گفتم من نمي‎خواهم بگويم که دفاع بشود اما من توصيه مي‎کنم معرفي نکنيد، اما در مورد روحانيت که گفتيد، بايد بگويم خيلي از خانواده‎ام روحاني بودند و پدرم هم از بچگي به روحانيت احترام مي‎گذاشت و دو زانو در مقابل روحانيت مي‎نشست و اين را به شما بگويم که اصلا اگر آن را عمامه و عبا بگذارند، من به چوب احترام مي‎گذارم. اين را گفتم و آمدم بيرون. با اين حال مرا معرفي کردند و در مجلس هم راي آوردم. اين اولين ملاقات من با آقا بود.

حضرت آقا در اولين ملاقات چطور به‎نظرتان آمدند؟

خيلي دوستداشتني بودند. ايشان امام جمعه تهران بودند و من مرتب به نماز جمعه مي‎رفتم. بالاخره به اشکال مختلف ايشان را مي‎ديدم و هر از چندگاهي در جلساتي که ايشان رئيس بودند نحوه اداره جلسات فوق‎العاده بود. نه اينکه بخواهم با گفتن اين حرف به کس ديگري ايرادي بگيرم، ولي به‎نظر من ايشان هيچ نقطه ضعفي نداشتند. بالاخره افرادي هستند که صحبت‎هايشان با هم يکي نيست. چنين چيزي در مورد ايشان نبود. انسان درست، مستقيم و بدون هيچگونه شيله و پيله‎اي بودند. يکبار ايشان با من صحبت مي‎کردند و سر مسائل خانوادگي بحث شد، من خيلي از همسرم تعريف کردم و بعد ايشان گفتند که خانم من هم همين‎طور است. وقتي که من تبعيد بودم زحمات بسياري کشيدند و سختيهاي زيادي را تحمل کردند. براي من شرح دادند که همسرشان چه مصيبت‎‎هايي را تحمل کردند. من بسيار تحت تاثير آن تعريف‎‎هايي که ايشان از همسرشان کردند قرار گرفتم.

همسر من به‎دليل اينکه اول انقلاب کسي زبان بلد نبود و وقتي ميهمان‎‎هاي خارجي را در دهه فجر مي‎آورديم کسي نبود که آن‎ها را از نظر ترجمه کمک کند، مي‎آمد با ميهمانان صحبت مي‎کرد و بعضا با همسران مسئولين نظام، ارتباط برقرار مي‎کرد. همسرم با خانواده امام و خانواده همه بزرگان از جمله خانم حضرت آقا آشنايي پيدا کرد. با وجود اينکه خانواده امام خيلي بالا بودند، همسرم ميگفت خانم آقا در تواضع مشابه ندارد و اگر قرار باشد يک نفر را الگوي خود قرار بدهم ايشان هستند. خود من هم بعد‎ها وقتي که انفارکتوس کردم و ديگر در دانشگاه مشغول شدم، بعد از ظهرها دو ساعت مي‎رفتم بيمارستان شهيد مصطفي خميني ـکه اسم قبلياش ميثاقيه و براي بهايي‎ها بود و آن موقع تازه مصادره شده بودـ و آنجا مريض مي‎ديدم. اولين‎باري که من همسر آقا را ملاقات کردم آنجا بود.

يک روز فرزند مريض خانمي را معاينه کردم و بعد که کارش تمام شد، آن خانم گفت فلاني، وقت گرفتن از شما خيلي مشکل است. گفتم من انفارکتوس کردم و نبايد بيشتر از دو ساعت کار کنم. بعد که آن خانم از در بيرون رفتند، يکي از مسئولين که مريض بعدي بود به من گفت خانم خامنه‎اي هم بچه‎اش را اينجا مي‎آورد؟ گفتم نه. گفت همين مريضي که الان رفت بيرون خانم خامنه‎اي بود. گفتم اين فاميلش چيز ديگري بود! گفت نه، اين خانم خامنه‎اي بود و من مي‎شناسمش، بچه‎اش را اينجا مي‎آورد. آن در ذهن من بود، اين قيافه با گوشه عينکش در ذهن من بود. مدتي گذشت و دوباره اين خانم بچه‎اش را آورد. همين که بچه را معاينه مي‎کردم به ايشان گفتم شما خانم آقاي خامنه‎اي هستيد؟ گفتند بله، چطور؟ گفتم آن موقع شما گفتيد نمي‎توانيد وقت بگيريد. من نمي‎دانستم شما کي هستيد. شما هر وقت خواستيد بياييد. گفتند من فقط مي‎خواستم يک راهي پيدا کنم، نه اينکه پارتيبازي کنم. من هم مثل بقيه.

به ايشان اصرار کردم که کار کردن از وقت خودم پارتيبازي نمي‎شود، اما قبول نکردند. در تمام دو سالي که در آنجا مريض مي‎ديدم، مي‎آمدند آنجا و پشت در مي‎نشستند تا نوبتشان بشود. بعد‎ها وقتي وزير بودم يک روز به من زنگ زدند و اسم دخترشان را گفتند. گفتند اين دختر را که معاينه ميکرديد يادتان هست؟ حالا خودش بچهدار شده. مي‎خواهم خواهش کنم که او را بپذيريد و معاينه کنيد.

عجيب است. بالاخره اين رهبر، همسر رهبر، زن يک رئيس‎جمهور، زن يک وزير، خب هرکس دلش مي‎خواهد ديگران هر خدمتي که از دستشان برمي‎آيد برايش انجام دهند. حتي آدم دوست دارد ديگران کفش‎هايش را هم جلوي پايش جفت کنند اما اين خانواده اينگونه نبود. بالاخره آقا سال‎ها رئيس‎جمهور بود. اتفاقا وقتي رهبر شدند هم من هيچ چيزي که متفاوت از معمول باشد در زندگيشان نديدم. من بعضي وقت‎ها به منزل فرزندان ايشان که مريض من بودند مي‎رفتم، آن موقع مشهور بود که ايشان زندگي‎شان تجملاتي است، دستگيره‎‎هاي منزلشان از طلاست، وان منزلشان از طلاست و از اين مزخرفات… اما وقتي خانهشان را ميديدي در يک اتاق يک فرش هم پيدا نمي‎کرديد. هميشه موکت بود. هنوز هم همين‎طور است.

من مي‎رفتم بچه‎شان را معاينه مي‎کردم و خود آقا يا خانم، هرکدامشان که بودند، از سماوري که گوشه اتاق داشتند، برايم چاي مي‎ريختند و يک صندلي هم برايم مي‎گذاشتند چون مبل هم نداشتند. همسرم ديشب که فهميد قرار مصاحبه دارم خاطرهاي از همسر آقا را به ياد آورد و گفت که بگويم. يادش افتاد که براي يک ميهماني‎ به منزل آقا رفته و برايش باورنکردني بوده که کف خانه تنها موکت بوده و بالاي آن پتويي انداخته بودند. همسرم ميگفت مرا نشانده بودند روي پتو و منتظر بودم خانم رهبر بيايد و روي آن پتو بنشيند اما وقتي ايشان آمدند به‎جاي آنکه روي پتو بنشينند رفتند دم در نشستند درحاليکه مرا بالاي اتاق و روي پتو نشانده بودند.

بالاخره ايشان همسر رهبر است. نه خدمتکاري داشتند نه هيچي. بچه‎‎هايشان‎ مي‎آمدند از من پذيرايي مي‎کردند. بالاخره ما چقدر بايد ناشکر باشيم؟ به درگاه خدا شکرگزار نيستيم که رهبرمان چنين خانواده‎اي تربيت کرده. درست است که منشاء اين شخصيت والا خودشان هستند ولي بالاخره ايشان ميتوانست رهبري متفاوت باشد. رهبري را از خانواده و فرزندانشان مي‎توان شناخت. من از زمان کودکي فرزندانشان، پزشک آنها بودم و حالا هم پزشک نوه‎‎هاي ايشان هستم. مي‎شناسمشان و به‎دليل مسئوليتي که دارم هفته‎اي يکي دوبار زيارتشان مي‎کنم. حالا من که گفتم يک فرشي پيدا نمي‎شود يک فرشي به‎نظرم دستباف، پاره پاره بود که ريشه‎هايش درآمده بود فکر کنم الان انداخته اند دور. زندگي دروني ايشان اين بود. حالا نمي‎دانم کدامشان را مي‎توانيد بنويسيد. سال‎‎هاي خيلي قبل، اوايل که تازه ايشان رهبر شده بودند، رفيقدوست مي‎گفت که من يکبار به مناسبت عيد قربان گوسفندي قرباني کردم و فرستادم براي ايشان. آقا برگرداندند. من دوباره فرستادم و پيغام دادم که حلال است و از پول خمس داده خودم خريده‎ام و اصرار کردم که حتما بردارند. دوباره گوسفند را برگرداندند و فقط يک تکه گوشت از آن برداشتند.

به پاسدار‎ها گفتم چرا آقا اين کار را کردند؟‎ گفتند آقا يخچال ندارند و به اندازه روزانه‎شان خريد مي‎کنند بنابراين امکان نگهداري ندارند. ايشان رهبر مملکت بود. نمي‎گويم الان يخچال ندارند ولي آن موقع اين‎گونه بود. يا يکبار در خطبه‎‎هاي نماز جمعه فرمودند فرزند يکي از مسئولين، وقتي همراه با کوپن، يک قالب کره هم توزيع شده بود، اين کره را برداشته و از خوشحالي بالا و پايين پريده و همان‎طور که کره در دستش بوده از خوشحالي خوابش برده. بعد‎ها فهميديم فرزند خودشان را گفته‎اند. يا مثلا وقتي وزير بودم همسرشان گاهي به من زنگ مي‎زدند که فلان مريض درمانش يا مريضخانه اش مشکل دارد و برايش فکري بکن.

من از درون بيت متوجه شدم که اين حاجخانم چندبار در هفته با پيکاني مي‎رفت جا‎هاي بسيار محروم در حاشيه شهر، بدون آنکه بفهمند ايشان کي هستند، به مردم کمک مي‎کرد و بعد وقتي مشکلاتشان را پيدا مي‎کرد، زنگ مي‎زد يا باواسطه پيغام مي‎داد که اين مشکل را از اين خانواده حل کنيد. يا مثلا حتي در مورد غذا، تا سال‎‎ها نمي‎دانستيم آقا چه ميل مي‎کنند. يکبار کسالتي داشتند که از ايشان پرسيدم چه مي‎خورند؟ فهميدم که غذايشان نان و ماست يا نان و بادمجان است و بعضا هفته‎اي يکبار هم گوشت نمي‎خورند که من به‎خاطر سلامت ايشان توصيه موکد کردم که حداقل بايد اين چيز‎ها را مصرف کنند. بله، همان‎طور که عرض کردم نان و ماست، نان و بادمجان و اين‎‎ها، خوراک رهبر جمهوري اسلامي ايران است. اما ميبينيم که برداشت‎‎ها در بيرون جور ديگري است و افراد ضد‎انقلاب چيز ديگري ميگويند.

من به چيز ديگري علم دارم چون چيزهايي که ميديدم فرق داشت با تصوري که ديگران داشتند. من بهواسطه مسئوليتم در زندگي ايشان تردد داشتم و پزشک کودکانشان بودم. چيزهايي که ديدهام شايد با تصور ديگران تفاوت داشته باشد اما مسئله همين است که ديدهام. به‎نظر و قضاوت من، ايشان از زمان رياست‎جمهوريشان واقعا در بين همه سرآمد بودند. از همان ارتباطات محدودي که داشتيم و قدم مي‎زديم و راجع به خانواده صحبت مي‎کرديم، من چنين حسي نسبت به ايشان داشتم. بعد از اينکه رهبر شدند، هر روز تکامل عظيم‎تري را در ارتباط با مسائل اعتقادي، توکل و… در ايشان ميديدم. بالاخره مشکلات کشور کم نيست. هرکس باشد مي‎شکند، داغان مي‎شود. فارغ از اينکه فردي اتصال و توکلي قوي به خدا داشته باشد، اگر در موقعيتي باشد که دائم بدترين خبرها را ميشنود، خود به خود تا مدتي بر رفتارش تاثير مي‎گذارد اما ايشان مثل يک کوه استوار است و ما هم از خاطر آرام او تسکين پيدا مي‎کنيم.

آقا درباره دستورات پزشکي خيلي مطيع هستند. حتي اگر مطلبي شرعي هم در آن باشد، حرف پزشک را گوش مي‎کنند. مثلا درباره روزه، اگر روزي پزشکي که به او اعتماد داشته باشند به ايشان بگويد روزه نگير، روزه نمي‎گيرد. ابدا خشکه مقدس نيستند. البته هميشه از بس تيزهوشند، سوال‎هايي مي‎کنند که من تعجب مي‎کنم. با اينکه ايشان پزشکي نخوانده سوال‎‎هاي جالبي مطرح مي‎کنند اما وقتي متوجه مي‎شوند که بايد رعايت کنند، اطاعت محض مي‎کنند. اگر روزي هم بخواهند خارج از اين عمل کنند دوباره سوال مي‎کنند حالا مي‎شود کاري که گفته‎اي انجام بدهم يا ندهم؟

سر رژيم غذايي، به ايشان مي‎گفتم وقتي کسي پا به سن مي‎گذارد نبايد اين‎طور غذا بخورد و بايد اين‎گونه غذا بخورد. ايشان هم علي‎رغم ميل خودشان اطاعت مي‎کردند. چون خودشان دوست دارند از پايين‎ترين طبقات جامعه، پايين‎تر زندگي کنند و غذا بخورند، اما وقتي به ايشان متذکر شدم شما مسئوليت سنگيني داريد، شما در جامعه مسئول هستيد، به‎دليل سنتان بايد اين مواد غذايي را مصرف کنيد، پذيرفتند. من به ايشان توصيه ميکردم نه اينکه چيز فوق‎العاده‎اي بخورند ـ چون ايشان هيچ چيز فوق‎العاده‎اي نمي‎خورند ـ بلکه حداقل همين غذا‎هاي عادي را مصرف کنند.

بچه‎هاي ايشان که عروسي مي‎کردند، من هم دعوت داشتم. آنقدر مراسمها محدود برگزار ميشد که باورش سخت است. فرض کنيد يک بشقاب شيريني روي ميز بود و شايد به هر نفر يک شيريني مي‎رسيد. حتي شام هم نمي‎دادند. من هر چهار پسر، داماد‎ها و عروس‎هاي ايشان را به‎دليل اينکه پزشک بچه‎هايشان بودم و هستم، از نزديک مي‎شناسم، در خانه‎هايشان رفته ام و بعضي‎ها بچه‎هايشان را به منزل ما آوردهاند. نوه‎هايشان طوري هستند که من پيش خودم مي‎گويم اينها، شايد فرصت بازي بچگانه‎شان را هم پيدا نمي‎کنند چون از همين بچگيشان مي‎بينيم که چقدر مبادي آداب و باادب هستند.

در دولت مهندس موسوي مرسوم بود که افراد يا در تيم نخست‎وزير بودند يا رئيس‎جمهور. شما در کدام جبهه بوديد؟
نمي‎دانم. اصلا نمي‎دانم چرا انتخاب شدم؟ اين را نمي‎دانم، ولي مورد محبت آقاي مهندس موسوي نبودم.

قبول داريد که به مرور زمان وارد تيم آقا شديد؟

احتمالا همين‎طور بوده، چون من دو جسارت به آقاي موسوي کردهام که در ادامه عرض ميکنم. امام مي‎فرمودند اگر از من چيزي به ديوار بزنيد اين براي من خيلي مهم‎تر است. خيلي تلاش مي‎کردم دستورات امام و الان رهبري را اجرا بکنم.، البته شايد نفهمم و درست هم اجرا نکنم اما تمام تلاشم اين بوده است. وقتي در وزارت بهداشت معاون بهداشت بودم، همهاش مي‎گفتند مستضعفين، کوخنشينان، کشاورزان و… با خود مي‎گفتم وظيفه من در مقابل اين‎ها چيست؟

خانه‎‎هاي بهداشت، مراکز بهداشت و شبکه بهداشت هم که درست شد بر اين مبنا بود که من بايد در بدبخت‎ترين، عقب‎مانده‎ترين و بي‎پول‎ترين مناطق کاري بکنم که مردم مثل ديگر نقاط خدماتي بگيرند که البته شاخص‎‎هاي اين مناطق بالاتر و بهتر هم شد و از اين بابت سرم را بالا مي‎گيرم. هرچه سفارش براي من ميآمد باز نمي‎کردم، به‎طوري که به مرحوم فياضبخش که وزير بهزيستي شده بود گفتم تو چرا براي من توصيه مي‎فرستي؟ البته يکبار هم بيشتر نفرستاد. گفت من که فهميدم تو با توصيه من چهکار مي‎کني! به من گفتند بازنکرده انداختي در سطل آشغال. من چاره ندارم، مي‎نويسم و تو هم کار خودت را بکن. به توصيه هم توجه نکن.

اصلا غير از کار خودم به هيچ‎کس کاري نداشتم. مرحوم کازروني يکبار گفت در اين دولت دو دسته هستند؛ يا خط يک هستند يا خط سه. (آن زمان راست خط يک بود و چپ، خط سه) مي‎گفت خط چهار هم داريم که من و تو خط چهاريم. گفتم خط چهار چيست؟ گفت چهار ما هستيم چون مثل چارپا فقط کار مي‎کنيم. واقعا هم همين بود. کاري به جوانب نداشتم. يکبار در زمان آقاي مهندس موسوي جلسه دولت تمام شده بود که در راهرو يکي از کارمندان ‎آقاي نخست‎وزير را ديدم که وسط سرش هم طاس بود و منتظر اين بود که حرفمان تمام شود. متوجه شدم با من کار دارد. آمد پيش من و گفت مهندس موسوي گفتند که براي فلان مريض يا فلان آدم فلان کار را بکنيد. گفتم برو به مهندس موسوي بگو اهل پارتيبازي نيستم، هرکس هر کاري دارد و حقش هست، من انجام مي‎دهم اما براي توصيه ايشان نمي‎توانم استثنا قائل شوم.من فقط طبق مقررات عمل ميکنم ‎حتي اگر نخست‎وزير توصيه کند.

من حقيقتا متوجه نبودم اما مي‎ديدم که به اکثريت دولت که آقاي بهزاد نبوي و اين‎ها بودند، بيشتر توجه مي‎شود و نسبت به ما اين توجه وجود ندارد. آن زمان آقاي دکتر فرهادي وزير علوم بودند و من وزير بهداشت. يکبار دکتر فرهادي درباره دانشجويان و غذايشان و اينکه بايد پولي بابت خوابگاه و غذاي دانشجويان پرداخت شود در دولت صحبت کردند. دبير جلسه که مي‎خواست بنويسد ـ تازه وزارت بهداشت از وزارت علوم جدا شده بود ـ گفتم مصوبه را براي وزارت بهداشت هم بنويسيد. آقاي مهندس موسوي گفت نه اين فقط براي دکتر فرهادي است. دکتر مرندي براي دانشجويانش هر فکري مي‎خواهد بکند. من گفتم مگر دانشجويان من هستند؟ روزبهروز مشکلات من بيشتر ميشد و چيز‎هاي ديگري هم بود که از همينجا شروع شد. اما نه، نمي‎توانم بگويم روز اول مشکلات از کجا شروع شد؛ شايد دکتر منافي که وزارتشان تمام شد به آقايان توصيه من را کرد. چون تحصيلات آمريکا داشتم، بدنام بودم.

مديريت ايشان در اتفاقات سال ۸۸ را چگونه ارزيابي مي‎کنيد؟

چند روز بعد از انتخابات، آقاي موسوي مصاحبه‎اي با مجله تايم کرد که من منتظر بودم ايشان بگويد اين مصاحبه را انجام نداده است. در اين مصاحبه گفته ‎بود که ما با اين تظاهرات فشرده خياباني مي‎خواهيم به رهبري فشار بياوريم و قدرت او را تقسيم کنيم. يعني اين آدم مي‎خواست قانون اساسي و ولايت فقيه را تقسيم کند. من اين مجله را روز بعد به آقاي دکتر لاريجاني نشان دادم و پيگيري کردم. من از طريق آقاي فاتح که در ستادشان بودند پيغامهاي زيادي فرستادم و گفتم بگوييد تکذيب کنند که نکردند. نامه متواضعانهاي هم نوشتم و به آقاي تابش دادم تا بهدست ايشان برساند.

هشت روز بعد از انتخابات، روز شنبه‎اي بود که تلفن همراهم زنگ خورد، موسوي پشت خط بود و گفت اين چيست که برايم فرستادي؟ گفتم اين مصاحبه‎اي را که انجام دادهايد تکذيب کنيد که اگر بکنيد صد‎ها ميليون مسلمان در دنيا خوشحال مي‎شوند از اينکه شما چنين نظري را راجع به ولايت فقيه نداشتيد. گفت من سايتهايم را بسته‎ام. من يک سايت بيشتر ندارم آن هم سايت کلمه است. اول گفت اگر من اين‎ها را باز کنم و بتوانم با مردم مستقيم صحبت کنم، ممکن است بگويم. اما دفعات بعد که صحبت کرد اصلا چنين نظري نداشت.

آقا چطور مديريت مي‎کردند؟

من در جريان جزئيات نيستم، اما شنيدم که صحبت کردند. اگر اين‎ها محاکمه علني بشوند، با آن اتفاقاتي که راه انداختند، حکم اعدام مي‎گيرند. به‎نظرم بزرگ‎ترين عنايت رهبري به اين‎ها اين است که دست اين‎ها را باز نگه داشته.

سال ۸۸ شما ۷۰ سالتان بود، به‎تعبيري يک پيرمرد. چرا بايد اين‎گونه به ميدان دفاع از انقلاب بياييد؟
از من پيرمردترها خيلي بيشتر پاي انقلاب ايستاده اند، در انتخابات، در راهپيماييها.شما مي‎بينيد که با يک عصا ميآيند و معلوم نيست با چه سختي و از کجا راه افتاده اند و خودشان را به اين راهپيماييها رسانده اند. من آدمي هستم که قبل از انقلاب را ديده ام. آن زمان دانشجو بودم و با اينکه آدمي سياسي نبودم، اما بالاخره شرايط آن دوران را درک مي‎کردم. چوبش را هم خوردم و زندانش را هم رفتم ـ البته خيلي کم بوده ـ من به اين اتفاق مثل يک واجب، مثل نماز و روزه نگاه مي‎کنم و نمي‎خواهم از فريضه خود عقب بمانم.
منبع: پنجره

اشتراک گذاری مطلب
[Ask] [Facebook] [Google] [Twitter] [Yahoo!] [Email]

برچسب ها:

نظرات کاربران

ارسال نظر

تازه ترین ها

آرشیو مطالب

آمار بازديد